چهارشنبه27دی1391

سلام دخمل طلای شیطون. نمی دونی این روزا چقدر شیطونی می کنی
و من و بابا رضا رو خسته. بعضی وقت ها از دست شیطنت هات نمیدونم چه کار کنم؟؟
دختر گلم این روزا دیگه حرف زدن هات کامل شده. جملات رو کامل می گی و منظورت رو واضح می فهمونی. دیشب می خواستیم با بابایی چایی بخوریم که اومدی جلو و گفتی: من چایی می خوام. بابا رضا هم بهت نصف لیوان چایی داد. دوباره گفتی: اند می خوام. بابایی گفت: ریختم توش. گفتی: بابایی اند بده میخوام بلیزم توش حل کنم. با بابایی کلی خندیدیم. بابا رضا گفت: این چیزها رو دیگه از کجا یاد گرفته؟ دختر عسل دیگه. چه کار کنیم؟! بعضی وقت ها هم بابا رضا رو به اسم کوچیک صدا میزنی و جالب اینکه بهش میگی: رضا!رضا! رضایی! یه وقت هایی هم وقتی صدات می زنم میگی؟ جانم!.لبهات به خاطر مریضیت خشک شده. همش به من میگی: مامانی! کرم بزن اوب شه.خلاصه شیرین زبونی هات منو به وجد می آره.
عزیزم! دوستت دارم وعاشق لحظات با تو بودنم...




چهارشنبه27دی1391
